![]() |
![]() |
|
| *•.¸¸.•*´¨`*•.¸.•*´¨`*•.¸¸.•*.خاطرات عجیب وغریب و مرموز !!*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.•*´¨`*•.¸¸.•*. |
|
سلام بچه ها
خبر خوشی ندارم شرمنده............. دیگه آپ نمی کنم !!! حالا چرا!!!! نمی دونم !!!بماند!!............... ولی شاید بعد از مدت طولانی آپ کنم !!!.............. نظرتون بگی که چیکار کنم..... فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:15 توسط مانی آتشین |
|
|
کوچیک ترین ستاره به فرشته گفت: من زمین رو دوست دارم چون خیلی زیباست
فرشته: آری خیلی زیباست ولی تو خیلی زیباتر از زمینی! می دونستی؟ ستاره مرموز کوچولو: دوست دارم بمیرم! تا زمین زیباتر شه! تا زندگی آدما زیباتر و لذت بخش تر شه! فرشته: آه ... نــــــه!!! خیلی زوده برات! آخه تو می تونی میلیون هاسال دیگه هم عمر کنی! ستاره مرموز: اما من طاقت ندارم!!....باور می کنی؟! من طاقت صبر یه لحظه رو هم ندارم! فرشته: تو زیباترین و مهربون ترین ستاره هستی! حیف هست! خیــلی خیلــــــی زوده که از پیش ما بری!! ستاره مرموز گریست................ فرشته: حالا می فهمم که چرا خدا از این همه اسم زیبا..... اسم تو رو گذاشت مرموز! ستاره: گریست........ گریست........ گریست........... تا مرد! اون ستاره مرموز..... ۱۱ آبان ساعت ۱۱ صبح افتاد توی بیمارستان جندی شاپور گوگوش آباد!!...... دکتر رازی و دکتر باور و دکتر امامی در بیمارستان اون ستاره زیبا رو توی باغچه دیدن!.... دکتر رازی گفت:این ستاره صدای یه نوزاد رو در میاره؟!!... بعد ستاره رو برداشت .......وزن کرد ۴۲۰۰ گرم و قدش ۵۳ سانتی متر....... یه بانویی گفت بذار بغلش کنم شاید این ستاره کوچولو آرووم بگیره!! با نوازش اون بانو ستاره کم کم به یه نوزاد تبدیل شد! http://i11.tinypic.com/4d30z1u.jpg
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 15:48 توسط مانی آتشین |
|
|
سلام
.....إإإإإ...... سلام بینندگان عزیز! اسمم مهرنوشه! میگه:خنگ خدا! مگه تلویزیونه!! که می گی ببیندگان عزیز!! پاکش کن!!)))...... مهرنوش:آهان ...سلام دوستان عزیز! من مهرنوشم! دخمل بابا مانی ام!! ..... سلام من هم دایانم ...... سلام من هم سروش خان!! خوش تیپ محله!!! ..... (((مهرنوش و دایان ریز ریز می خندن! ....))) دوباره مهرنوش و دایان ریز ریز می خندن بابا مانی معلوف(معروف) به مانی ملموز صاحب این وبلاگ هستیم! .......... این لوزا بابا مانی خیلی خیلی .... مهرنوش : افسرده ...... سروش:می باشد! میگه:عاشق! فقط می دونیم به شدت افسرده شده! ...... مهرنوش:نه حوصله ی کاری داره نه بیرون رفتن و نه آپ کردن وبلاگ اش!! فقط می خوابه! یا با آدم های مثل خودش(افسرده)چت می کنه!!! دایان: حالا چی شد ما به جای بابا آپ کردیم!! الان واستون می گیم!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 22:44 توسط مانی آتشین |
|
|
وبلاگ جدید ام آپ شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 4:27 توسط مانی آتشین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مانی در گوگوش آباد زندگی می کنه !! که اتفاق عجیب و غریب و مرموز <قبل از تولد و بعد از تولد> توی زندگی اش می یوفته !! که نه پدر داره و نه داشته !! ولی یه کلی دایی و خاله مهربون داره !......... نا خواسته با یکی(دلربا) ازدواج میکنه!!.... که عجیب تر از اون ناخواسته پدر میشه! بدون اینکه با هم(با دلربا) زندگی کنن!!!....... اون هم پدر 3 قلو!!... دایان سروش و مهرنوش !!!......... که کار های بچه های مانی عجیب و غریب اند!!.......................
|
| پیوندهای روزانه |
|
اردوان نامه بوبودی كتابچه كارتون آيناز( آثار هنري مهناز يزداني انيماتور و كارتونيست) دست نوشته های ابراهیم نبوی یاداشت های بهمن هدایتی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|